SS501 4EVER AS 1
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

نظرسنجی:

آمار وبلاگ:

Ss501 - Song For You
مرجع کد آهنگ : میهن کد

Admin Logo themebox

not alone.......53

نوشته شده توسط:nasim
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-12:37 ق.ظ

سلام...اول از همه مرگ سگ جونگی روبهش تسلیت میگم داداش سگه فدای قدبلندت..فدای سرت...پیش مرگت شده گلم..
عیب نداره برو یکی دیگه بخر...
خیلی خوب برین داستان...کم گذاشتم ولی از خماری درتون میاره خودش خوبه...

 

جونگمین- ازدواج که کردیم فقط میخوایم رسمیش کنیم!

نایون سرشو انداخته بود پایین وهیچی نمیگفت.

جونگمین-چراساکتی..؟نکنه نمیخوای؟(بچه چقدربه خودش مطمئنه!)

نایون-نه اینکه نخوام...ولی تو این شرایط.. فکرنمیکنی حداقل باید به بقیه خبربدیم؟

جونگمین-فقط بیا امشب ازدواجمون رو رسمی کنیم!فردا همه چیزو براشون توضیح میدیم وبعدش یه جشن بزرگ میگیریم هوم؟

قبول کن دیگه باشه؟من بیشتر ازاین نمیتونم بی تو باشم!

نایون خندید-منم همینجور!

کشیش-چه پسر زرنگی فورن درخواست ازدواج میده...وفورن هم ازدواج میکنه..

هردوشون به کشیش تعظیم کردن کشیش به جایگاه خودش رفت وهردوشونو به جایگاه دعوت کرد جونگمین به نایون نگاه کرد لبخندعشق ورضایت گوشه ی لب هردوشون نشست جونگمین دستشوبه طرف نایون دراز کردودستشو گرفت باهم به طرف جایگاه عروس وداماد رفتند.. دختری که بعداز جونگمین پشت پیانو نشسته بود شروع کرد به نواختن اهنگ عروسی...

به دستور کشیش به هم تعظیم کردند

کشیش-هیچ شاهدی برای ازدواجتون نیست؟

جونگمین-پدر خداکافی نیست؟مهم عشق ماست..

کشیش لبخندزد-درسته پسرم ولی حتی یه شاهد هم ندارین؟

دختری که پشت پیانو نشسته بود از جاش بلند شد

-من!...

کشیش-تو؟

-اره...من بهشون کمک میکنم

جونگمین ونایون بهش نگاه کردن وبعد به طرف کشیش برگشتن!

کشیش –مراسم ازدواج پارک جونگمین وکیم نارا رو اغاز میکنیم..

پارک جونگمین تو قسم میخوری که در شادی وغم خوشی وناخوشی.دارایی ونداری وتالحظه ی مرگ در کنار کیم نارا به عنوان همسر باقی بمونی؟

جونگمین پنج انگشت دست راستش رو بالا اورد-بله پدر من قسم میخورم که در شادی وغم دارایی ونداری..خوشی و ناخوشی وحتی بعداز مرگ هم در کنار همسرم کیم نارا میمانم وتحت هرشرایطی از اون مراقبت میکنم حتی حاظرم بجاش برم جهنم...

کشیش-اینقدر دوسش داری؟

جونگمین-بله!

کشیش-خیلی خب کیم ناراتوهم تعهدمیدی؟

نایون-بله پدر من تعهدمیدم که درغم وشادی خوشی وناخوشی دارایی ونداری وحتی بعداز مرگ هم از کنارش جم نخورم...

کشیش-به فرمان پروردگارمن شمارو زن وشوهر اعلام میکنم میتونین همدیگه رو ببوسین...

دختر-اره!مثل چسب دوقلو بچسبین به همدیگه...از الان دخل هردوتون اومده..

همه به طرفش برگشتن

دختر-شوخی کردم..هه هه...!

جونگ مین پیشونی نایون رو بوسید..

هردو به طرف جایگاه رفتن ودفتررو امضاکردن تا ازدواجشون رسمی بشه..

بعداز اون از تالار بیرون اومدن دختر تا در خروجی همراهیشون کرد

-اسمم ساراست...از طرفدارای اوپاجونگمینم...نگران نباشین به کسی چیزی نمیگم من طرفدار با وفایی ام...

نایون-گوماوو سارا...

جونگمین-شمارتو بده...یه شب شام دعوتت میکنیم...

سارا-من گوشی ندارم...اینجوری راحت ترم..هروقت خواستین تنهاشاهدازدواجتون رو ببینین تو همین تالارمیتونین پیدام کنین من اینجا مسئول موزیک کل ساختمونم چه گالری چه تالار بگین سارا رو میخوام همه منو میشناسن...من دیگه باید برگردم خدافظ!

جونگمین-خیلی خب..خداحافظ...

جونگمین یه تاکسی گرفت وادرس رو قبل از اینکه نایون سوارشه به راننده تاکسی گفت

نایون-کجامیریم؟

جونگمین-وقتی رسیدیم میفهمی...وقتی به هتل نزدیک شدن جونگمین دستشو گذاشت جلوی چشمای نایون

نایون-چیکارمیکنی؟

جونگمین-هیسسس..فقط باهام بیا...

وقتی از ماشین پیاده شدن هم هنوز جونگمین چشمای نایونو گرفته بود وارد هتل شدن همین که در اسانسور بسته شد نایون چشماشو ول کرد زیر زانوهاوکمرشو گرفت واز زمین بلندش کرد

نایون-هی پارک جونگ مین!

جونگمین-یوبو...بهم بگو یوبو..

نایون دستشو دور گردن جونگمین حلقه کرد...تو چشماش نگاه کرد..یوبو..

جونگمین بهش نزدیک شد..تو این لباس مثل فرشته هاشدی عزیزم...از همیشه دوست داشتنی تری وشروع کرد به بوسیدنش...حس قشنگی داشتن......این حس..حسی بود که قبل از این هیچکدوم تجربش نکرده بودن..در اسانسوربازشد جونگمین همینطورکه نایونو میبوسید به طرف اتاقی که از قبل رزرو کرده بود رفت درحالی که نایون بغلش بود درو باز کرد رفت داخل ودروبست!

نایون-نفسم گرفت میشه بذاریم پایین؟جای ضخم هام یکم درد میکنه...

جونگمین گذاشتش روی تخت وخودش کنارش نشست-خوبی؟چی شد؟الان برات اب میارم..

باعجله به طرف شیشه ی اب رفت ویکم اب براش ریخت

جونگمین-تا تو ابو بخوری زنگ میزنم میگم بونسانگ خودشو برسونه...

نایون-نمیخواد...داشتم سرکارت میذاشتم وزد زیر خنده...

جونگمین اخم کرد

نایون-وقتی اینجوری میبینمت بیشترعاشقت میشم...قشنگ میشه گولت زد!هی...ناراحت نشو...بخنددیگه..

جونگمین-اصلا کارت درست نبود نزدیک بودقلبم وایسه...من میرم خونه!

در اتاقو باز کردورفت تو راهرو داشت به طرف اسانسورمیرفت نایون به طرفش دوید یوبو...وایسا...همین که اومدبهش برسه پاش به لباس بلندش گیر کردوتعادلشوازدست داد جونگمین زودبه طرفش اومدوکمرشو گرفت پاشنه ی کفشش دوباره شکست...

نایون-هیییییی این پاشنه به موقع شکسته شد..

جونگمین هنوز ازکارش ناراحت بود

نایون محکم دستشودورکمرش گره زد-منو اوردی اینجاکه تنهام بذاری بری؟

جونگمین-خودت ناراحت...

نایون باخوردن لب پایینش دیگه نذاشت جونگمین حرفشو ادامه بده این بار اولی بود که نایون بوسه شونوشروع میکرد...جونگمین هم باگرمی از بوسش استقبال کرد نایونو بلند کردودرحالی که میبوسیدش دوباره به اتاق برگشتن نایون دکمه های جونگمینو باز کردولباسشو دراورد جونگمین نایونو خوابوند رو تخت وخودش روش دراز کشید موهاشو از روی پیشونیش کنار زد

جونگمین-دیگه اینجوری نگرانم نکن باشه؟

نایون-ببخشید...دستشو انداخت گردن جونگمین وسرشو به طرف خودش اورد وجونگمین دوباره شروع کرد به بوسیدنش دستشوبرد پشت گردن نایون وبند لباسشو باز کرد..

کیو از بیمارستان اومده بود بیرون قلبش فشار سنگینی رو تحمل میکرد همه ی غصه هاشو تو نفسش حبس کرد وبعداز چندثانیه یه نفس عمیق کشید چیزی که اسمش آهه...ولی غصه هاش با یه آه تموم نمیشد دردی که اون داشت عمیق تراز این حرفا بود...حتی جرات اعتراف کردن عشقشو هم نداشت چطور میتونست به کسی که باباش قاتل پدرشه بگه من عاشقتم؟وبدتر اینکه اون دختر عاشق یکی دیگه بود وباعشقش هم اغوش شده بود...

حالا کجا داشت میرفت؟خودشم نمیدونست هرجایی بجز خونه..نمیخواست به خونه برگرده چون عمق غصه از چشماش مشخص میشد ودستش دلشو رو میکرد مونیتوربزرگ وسط خیابون عکس نایون وهیون رونشون میداد وخبر جداییشونو میگفت این عکسو خودش تو بیمارستان ازنایون گرفته بود...

دوباره اهی کشید...تو یه فرشته ای که بالت شکسته واز اسمون افتادی یاشایدم یه نعمت بزرگ از طرف خدا.با اینکه من مقصر مرگ پدرت نبودم ولی نمیدونم چرا این حس تلخو نسبت بهت دارم!

آه من باید باعشقت چیکارکنم؟

به خاطراتی که با نایون داشت فک کرد...توی بالابر....توی کشتی وبازی کردن تایتانیک وتوی اون جزیره ی ساختگی...کاش همون موقع بهش گفته بودکه چه حسی بهش داره...بخار غصه هاش اشک شدوروی گونه هاش بارید!سرشو انداخته بود پایین وبا بغض ترکیدش بدون اینکه بدونه کجامیره تو پیاده رو قدم میزد...

سوجین تا حدودی از نگاههای کیو جونگ به صفحه ی مونیتوربه یه چیزایی پی برده بود اما دلیل گریه های کیورو نمیفهمید!دختری نبود که بخواد تو کار بقیه فضولی کنه اما از یک ماه پیش که با دابل اس اشنا شده بود باکیوجونگ رابطه ی صمیمی تری نسبت به بقیه داشت پشت سرش با احتیاط میرفت که کیو اونونبینه هرچند که کیو جونگ فقط جسمش رو پیاده رو راه میرفت

کیو وایسادسرشو بالاکردسر از باشگاه بوکس دراورده بود!اینجاهمون باشگاهی بود که همیشه وقتی از یه چیزی ناراحت بود میرفت اونجا رفت داخل!

رئیس باشگاه چان از دوستای زمان بچگیش وهم محلیش بود

چان-سلام پسر از اینورا؟خیلی وقته ندیدمت!کم پیدایی!.......کیو جونگ؟میشنوی چی میگم؟

کیو-هان؟ آ...سلام!

چان-انگار امروزم حالت خوب نیست..باز چی شده؟

کیو-نه...نه مگه حتما باید چزی بشه بعدازمدتها اومدم به دوستم سربزنم اشکالی داره؟مگه حتما باید اتفاقی افتاده باشه؟

چان-نمیدونم چرا اینجوری حس کردم...ولش کن باشه!! بیا مبارزه بدیم همیشه تو میبردی ولی ایندفعه من میبرم

کیوجونگ-نه من امروز فقط روکیسه کارمیکنم!

چان-از14سالپیش هنوز به کیست دست نزدم اون کیسه رو مخصوص خودت نگهش داشتم...کیو به طرف کیسه رفت..

سوجین جلوی باشگاه ایستاد-اینکه باشگاه سونبائه اس...کیوجونگ اینجاچی میخواد رفت داخل واز منشی ادرس چان روگرفت...به سالن که رسید کیوجونگ رو دید که بدون دستکش به جون کیسه بوکس افتاده...



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

سحر شی
یکشنبه 7 خرداد 1391 01:03 ق.ظ
میگم نسیم جون ما از خیر بقیه ی داستان گذشتیم..-إ:ا یه پست بذار ببینیم حالت خوبه؟؟؟
پاسخ nasim : ک.ک.ک.
اومدم بابا...
ببخشید این روزاواقعا سرم شلوغه..
feriyal
شنبه 6 خرداد 1391 06:07 ب.ظ
پ ن پ عمم اومده کامنت گذاشته
پاسخ nasim : وا؟
اروم عزیزم خشونت چرا؟؟
feriyal
سه شنبه 2 خرداد 1391 10:35 ق.ظ
نسییییم
چطوری تو؟؟؟؟!!!!
وایییییییی
بابا وب جدید مبارک...
یادش بخییییییر .....
نااااااااااااااااااااااااادییییییی
تو خووووبیییییییی؟
پاسخ nasim : فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال{گریه}
نسیم
دوشنبه 1 خرداد 1391 07:20 ب.ظ
سلام نادی فک کردی نمیشناسمت؟؟
مگه میشه کلوچه به این خوشمزگی رو فراموش کنم...
نادی شمارم همونه ولی طبق معمول گوشیم خرابه...
دادم شیراز درست وحسابی بیماریشو درمان کنن تا5شنبه به دستم میرسه بعدش بهت میزنگم...
شمارتو گم کردم نادی...از اوننی مرضیه بپرس همیشه خبرتو ازش میگیرم...
خیلی دوستت دارم...بازم بیا اینجا باهم بحرفیم
سحر شی
جمعه 29 اردیبهشت 1391 02:06 ق.ظ
از مریم جونم بابت راهنماییش ممنون... ایشالا داداش یونگی همیشه سالم باشه و سایه اش بالا سر زن و بچه اش...
پاسخ nasim : ایشالله
سحر شی
جمعه 29 اردیبهشت 1391 02:04 ق.ظ
خیلی کچلی بابا بذار پارت بعدی و تا خودت و اون شوهرتو ترور نگردم....
پاسخ nasim : جانم؟
به خدا وقت نکردم امتحان دارم...

حالا عصر که از امتحان اومدم شاید گذاشتم
*young mari(princess maryam)*
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 07:35 ب.ظ
سحر جون نسیم عاشق هیونگه
نسیم میخوای برم با هیونگ...
پاسخ nasim : تو بیخودمیکنی..
سحر شی
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 12:53 ق.ظ
دوست داری شیش ماه یه بار پارت میذاری.....؟؟؟؟ بگم جونگ مین بره سرت هوو بیاره.... بیا دیگه زودتر......
سحر شی
جمعه 22 اردیبهشت 1391 01:03 ق.ظ
عجیجم عالی بود بقیه شو اگه نذاری می.....بوسمت از دور زودتر بذار نانا.....
پاسخ nasim : ک.ک
باشه ملسی گلم


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات