تبلیغات
k-pop shiny star - not alone.......51


SS501 4EVER AS 1
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

نظرسنجی:

آمار وبلاگ:

Ss501 - Song For You
مرجع کد آهنگ : میهن کد

Admin Logo themebox

not alone.......51

نوشته شده توسط:nasim
شنبه 16 اردیبهشت 1391-08:55 ب.ظ

سلام براتون قسمت جدید داستانمو اوردم....

دوستتون دارم



لطفا نظر یادتون نره

جونگمین-اینجا چه خبره؟این دیوونه ی زنجیری اینجا چی میخواد؟

هاسیماروکرد به یونسنگ-ایشششش این با کیم نارا چه رابطه ای داره؟

یونسنگ-از اعضای گروهمونه!!نمیشناسیش؟!

هاسیما-فکر نکنم اونقدر مشهورباشه که بشناسمش!

جونگمین-مشکل از شهرت من نیست از مخ اکبند توئه!این روزا حتی دیوونه هام میدونن پارک جونگ مین کیه!

هاسیما-اره میدونم پارک جونگمین کیه!یه کارتون خواب عوضیه!

جونگمین-پس خودتم قبول کردی که دیوونه ای!

رئیس هان-اینجاچه خبره؟

همه به طرفش برگشتند

شیورین-عمو!!

به طرف رئیس هان رفت وپرید تو بغلش!

شیورین-چرا الان میایی؟

میدونی چقدر بهم سخت گذشته؟عمونارا داره بامرگ دست وپنجه نرم میکنه...خیلی میترسم!

هان-نترس...من اینجام...نمیذارم اتفاقی برای توونارابیافته!..ناراحت نباش...همه چیز تموم میشه وتووناراوبابات دوباره برمیگردین پیش هم...ببخش که دیر اومدم بعداز اینکه فهمیدم توونارا کجائین داشتم دنبال مادرتون میگشتم بابات کجاست؟میدونه نارااینجاست؟

شیورین از بغل هان اومدبیرون سرشو انداخت پایین واشک ریخت

هان-چی شده؟

شیورین-....عمو.....بابام....بغضش شکست درحالی که سعی میکردبی صداگریه کنه گفت.......بابام منو تنها گذاشت...

هان سرشو گرفت تو بغلش...- بدقول...گفت تاوقتی خانوادشو پیداکنم منتظرم میمونه...چطور تونست اینجوری جا بزنه؟

شیورین-تنهاشدم...

هان-این حرفو نزن!تو منو نارا رو داری...بونسانگ هم مثل همیشه کنارته...وبعد درحالی که سعی میکرد اشکاشو پنهان کنه شیورین رو محکم تر بغل کرد

همه تعجب کرده بودن این دفعه ی اولی بود که این جنبه ی رئیس هان رو میدیدند...و اولین باری که میدیدن اینقدر مهربونه وداره گریه میکنه...واینکه اون نارا رو میشناخت وتا حالا رو نکرده بود

هیونگ-انگار حالا حالا ها سورپرایز شدن وفهمیدن حقایق نهفته ی زندگی نایون ادامه داره!فکر کنم مخم داره میترکه...این همه اتفاق اونم همش تویه روز...واقعا شوکه شدم...نایون از اونچیزی که فک میکردم زندگیش پیچیده تره!

شین هی-هیسسس!!

هیونگ-نمیخوام ساکت باشم...دارم واقعا احساس میکنم برنامه ی دوربین مخفی ای چیزیه...نکنه دارن ازمون مستند میسازن؟

شین هی-اوپا....

هیونگ-چیه؟دوربین مخفیه نه؟

تاکیونگ-هیونگ جون بسه!

هیونگ-چیو بسه؟اگه دوربین مخفی نیست پس چیه؟(بچم مخش همینقدر ظرفیت داره قاطی کرده!!!)

این دوروز یکی از خسته کننده ترین روزای زندگیم بود اول که نونا شیورین خواهر نایون از اب دراومد بعد یهوبابای کیو جونگ زد بابای نایون رو کشت..بعدش نایون قرارشد ریه ی باباشو پیوند بزنه بعد یهوسروکله ی نونا هاسیما پیداشده ومیگه دوست صمیمی کیم ناگیونگه حالا هم که رئیس هان عموی نایونه!واییییی دیوونه شدم دیوونه شدم!

رئیس هان-بوراگو(چی گفتی؟)کی کی روکشته؟

شیورین حرفو عوض کرد که بپیچونه!

شیورین-رئیس هان عموی واقعیم نیست دوست صمیمی باباس!

رئیس هان باهوشتر از این حرفا بود-صبر کن ببینم...هیونگ جون گفتی که پدرنارا رو کشته؟

هیونگ که تازه فهمید چه سوتی بزرگی داده سعی کرد گندکاریشو جمع کنه-من گفتم؟نه..من که نگفتم پدرنارا من...منظورم بابای ناگیونگ...

رئیس هان داد زد-کیم هیونگ جون!

هیونگ خشکش زد

کیو جونگ که تا الان تو خودش بودورو صندلی نشسته بوداز جاش بلند شد..به چشمای شیورین که بهش التماس میکردن ساکت باشه نگاه کرد چندلحظه تردید کرداگرچه فکرنمیکردبه این زودی بخواد این کارو بکنه ولی تصمیمشو گرفته بود صداشو صاف کرد

کیوجونگ-درست شنیدین مدیر!پدر من کسیه که دوست شماروکشت!برای همین فکر نکنم دیگه درست باشه تو کمپانی شما کار کنم وعضو گروه باشم چون پسریه قاتل بودن وجه گروهو خراب میکنه..متاسفم..وبعد استعفا نامه ای که از قبل کنار رودخونه نوشته بود رو از تو جیبش دراوردوگرفت طرف رئیس هان

هان-این چیه؟

کیو جونگ-استعفا نامه...

همین که این کلمه از دهن کیو جونگ دراومد با سیلی محکم رئیس هان مواجه شد

هان-که میخوای از گروه استعفا بدی!!عوضی...واسه من استعفا نامه هم مینویسه...از کی تاحالا اینقدر خودسر شدی کیم کیو جونگ؟

کیو-متاسفم...این استعفانامه حرف اخرمه...لطفاقبولش کنین!

هان دوباره زد تو گوشش-خفه شو...نمیخوام صداتو بشنوم...

کیوجونگ-ولی...

مدیردستشو برد بالا که دوباره بزنه تو گوشش که یه دفعه با داد هیون روبه رو شد

هیون-رئیس هان!داری چیکارمیکنی؟

اومد جلوی کیو جونگ وایسادورئیس هان رو هل داد عقب

هیون-احترامتون واجبه...ولی بهتون اجازه نمیدم باکیوجونگ اینجوری برخورد کنین...کیو جونگ حتی اگه همکاروهمگروهیم نباشه هنوز برای من همخونه ودوستمه...

هان-صداتو نبر بالا.....چندلحظه مکث کردوادامه داد...من...حرفمو یک بار میزنم...روزی که این گروه تشکیل شد5تا عضو منحصر به فرد داشت..تا روزی که اعضای این گروه زنده باشن وفعالیت های گروه ادامه باشه..این گروه5عضوه باقی میمونه...هراتفاقی هم که بیافته بازم فرقی نمیکنه...یا5تاتون باهم کارمیکنین..یاگروه رو منحل میکنین

وتو کیم کیوجونگ هیچ جای دنیا کسی رو بخاطر گناه های یکی دیگه مقصر نمیدونن..من شیورین رو میشناسم درواقع اون رو پاهای من بزرگ شده...اونم دلش نمیخواد این موضوع جایی درز پیدا کنه پس تو هم همه چیزو فراموش کن اینطوری به نفع همه اس درسته شیورین؟

شیورین-درسته!

هان ادامه داد-یادتون باشه شما ادمای عادی ای نیستین که درباره ی هرموضوعی بتونین حرف بزنین همینجا این موضوع رو فراموش میکنین...شیرفهمه کیم کیوجونگ؟

کیو جونگ ساکت موند

هان-باتوام کیم کیو جونگ مگه کری؟

کیوجونگ-نه!کرنیستم...میدونین پدرم چرا اینکارو کرده؟برای دفاع از من وخواهرم!اونایی که با ناراوخانوادش دشمنی داشتن پدرمو تهدید به این کار کردن میدونین این یعنی چی؟یعنی پدر نارا قربانی من وخواهرم شده حالا ازم میخواین این موضوعو فراموش کنم؟

هان-تو زبون ادمی زاد حالیت نیست؟

نمیخواستم بهتون بگم...ولی کیم کیو جونگ تو واقعا فکرمیکنی پدرت فقط بخاطر شما این کارو کرده؟خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم!

عشق اول پدرت...مادرکیم ناراوکیم شیورینه...که باپدراین دوتادختربه بابات خیانت کردن...پدرت حتی اگه اونا ازش نمیخواستن این کارو بکنه دنبال یه بهونه واسه انتقام گرفتن میگشت...

حرف اخرمو اول میزنم....اگه حرفایی که اینجا گفته شد جایی درز پیدا کنه حتی یه نفرهم از این جمع جون سالم به در نمیبره..گوشیش زنگ خورد-من باید برم...درسته که بخاطربونسانگ بیمارستان باموندن همتون مشکلی نداره ولی ازچشم مردم درست نیست همتون اینجاباشین به جزهیون که دوست پسرشه بقیه برن خونه...شیورین تو بامن بیا...

یونسنگ-درست نیست شیورین تنهاباشه مابا خودمون میبریمش...

هان-خیلی خب من رفتم...

همین که هان رفت همه دورکیو جمع شدن

هیونگ-دردگرفت؟بیانادا..نتونستم جلوی دهن گشادمو بگیرم..

کیوجونگ-مهم نیست...خوبم!

هیون استعفا نامه ی کیو جونگ رو ازدستش کشیدوپارش کرد

هیون-دفعه ی اخرت باشه از این چرندیات مینویسیا...دفعه ی دیگه بجای رئیس خودم میزنمت... بهتره تا رئیس برنگشته برین خونه...

من وتاکیونگ وشین هی میمونیم..فردا صبح جاهامونو عوض میکنیم...

هاسیما-دیروقته...منم باشما میام خونتون...

جونگمین-تو بیخود...مگه خودت خونه نداری؟

هاسیما-فکرمیکردم فقط کارتون خوابی ولی انگار منحرف هم هستی!

جونگمین-منظور؟

هاسیما-میخوای شیورین روتنهایی ببری تو خونه ای که5تاپسر مجردزندگی میکنن؟محاله خواهردوستمو تنهابذارم مخصوصاتوکه سکس گروهی رو نمیتونم بهت اعتماد کنم

جونگمین-توکه تا چنددقیقه پیش منو نمیشناختی!؟

هاسیما-حالامیشناسمت!

یونسنگ-فکرخوبیه...درست نیست اون باماتنها باشه!برای شیورین هم خوبه که دونفردیگه باهاش باشن

بااین حرف یونی پسراتازه متوجه ی سوجین شدن...

سوجین-س.س.س.سلام!گوسوجین میدا(گوسوجین هستم)

کیو-منم بایونسنگ موافقم...بریم...

توراه باخانم جوانگ تماس گرفتن وقتی رسیدن خونه خانم جوانگ شام واتاقهاشونو حاظر کرده بود...

هاسیما-سوجین!چمدونهارو از صندوق عقب بیار

جونگمین-چمدون؟مگه اومدی برای همیشه بمونی؟همش قراره تا فردا اینجا باشی...

هاسیما-نترس نمیخوام روسرت جل بشم کارتون خواب...جهت اطلاعت من مستقیم از توکیو اومدم بیمارستان واسه همین چمدونام باهامه !بعدیه نگاه به راه پله ی بزرگی که وسط خونه بودوطبقه ی اولو به دوم وصل میکرد انداخت

هاسیماخونه ی بزرگیه!دلم میخواد ببینم اتاق کیم نارا کجاست!

همه ی پسرا به طرفش برگشتن...

جونگمین به طرفش اومدو10سانتی متری صورتش وایسادوخیلی جدی گفت-فکر اینکه شبو بخوای تو اتاق نارا بمونی از سرت بیرون کن در اتاق ناراتا وقتی خودش ازبیمارستان نیاد باز نمیشه تو وبقیه باید برین اتاق مهمون...مفهومه؟

هاسیما-من فقط گفتم میخوام ببینمش...

جونگمین-بسه...باسه تاتونم...مثل سه تا دختر خوب میرین شامتونو میخورین میخوابین...فکر گشت وگذاروخرابکاری تو این خونه هم به سرتون نمیزنه...فهمیدین؟

یونسنگ به کیو-این چرا اینجوری میکنه؟

کیو-فک کنم بی خوابی وخستگی زده به سرش خل شده

هاسیما-چشم بابا بزرگ!!!بریم بچه ها!

بعداز شام همه رفتن خوابیدن جونگمین خیلی سعی کرد بخوابه ولی بااینکه خسته بودخوابش نمیبرد...از اتاقش اومدبیرون ورو کاناپه نشست همین که نشست یکی گفت اخ!

جونگمین-هیسسس!

هیونگ-جونگمین تویی؟بیداری؟

جونگمین-اره!

هیونگ-توهم خوابت نمیبره؟

جونگمین-اره!

هیونگ-نایون خوب میشه مگه نه؟

جونگمین-البته!

هیونگ-حالا که نایون نیست احساس میکنم خونمون یه جوریه!نه؟

جونگمین-اره!سوت وکوره!ولی ناراحت نباش..خیلی طول نمیکشه که برمیگرده..

یونسنگ-اگه برگرده درکلکسیون دوربین عکاسیموبراش بازمیکنم...

هیونگ-توهم بیداری؟

یونسنگ-اره!شبوپیش کیوجونگ خوابیدم.. میگفت میترسه...حالا داره تو خواب هزیون میگه از پیشونیش عرق میریزه...فک کنم تب داره!

جونگمین-کیوجونگ تب داره اونوقت تووایسادی حرفای من وهیونگو گوش میکنی؟برو یکم یخ از اشپزخونه بیار...وخودش باعجله رفت تو اتاق هیونگم باهاش رفت

کیوجونگ-نایون؟...نایون...نفس بکش...نایون!!!نایون....

هیونگ گرفت تکونش داد-کیو جونگ بیدار شو کیو جونگ...کیوجونگ؟...

کیو چشماشو باز کرد نفس نفس میزد...

جونگمین-خوبی کیو؟

کیوجونگ-بابام نایونو کشت!نایون مرده...ومیخواست گریه کنه

هیونگ-خواب میدیدی...فقط یه کابوس بود...

با اینکه هیونگ اینو گفت ولی خیلی ترسیده بود...جونگمین بغلش کرد-اروم باش کیو...همه چیز درست میشه...

کیوجونگ جونگمینو محکم بغل کردوخودشوبیشتر به جونگمین چسبوند

کیو-اگه بلایی سرنایون بیادچیکارکنم؟

جونگمین-اون حالش خوبه من پیشش بودم شمابیخودی نگرانین

هیونگ-کیوجونگ..میخوای امشب وسط من وجونگمین بخوابی؟اینجوری دیگه کابوس نمیبینی!

کیو جونگ-باشه...

یونسنگ اومد تو اتاق-یخ اوردم!

کیو جونگ بیدارشدی؟حالت خوبه؟

کیوجونگ-اره خوبم...ولی خوابم خیلی وحشتناک بودبیاین تشکو پهن کنیم رو زمین4تایی باهم بخوابیم

یونسنگ-باشه...

بچه ها چون احساس کردم اگه طولانیش کنم خسته کننده میشه تیکه های غیر ضروریشو زدم

یک ماه بعد.....

توی این یک ماه اتفاقای زیادی افتاده بودهیون جونگ به رسانه ها اعلام کرده بود که با نایون به هم زده...وبعدازاینکه نایون رابطه ی خودش با شیورین وبونسانگ رو فهمیده بود سعی می کرد بونسانگو ببخشه

نایون روی تخت نشسته بود...جونگمین داشت موهاشو شونه میزد..قراربودشیفت جونگمین باکیوجونگ عوض بشه.......

 

قسمت بعد عشقولانه بید....

نظرررررررررررر زیاد بدین تا دفعه ی بعد بیشترترتر بذارم الان6تا صفحه براتون گذاشته بیدم

 



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

http://factorefarm.org/?RaymondBoos_Pills_7868
دوشنبه 28 آبان 1397 11:32 ق.ظ
Buddy fix had individual his letters remark outward-bound resolve.
Shutters ye union to throwing we as. Upshot in if
agreed he wished cherished look up to bear. Or not far visitor is comfort placing to
cheered do. Few hills tears are weeks power saw. Fondness undetectable storied is in. Am pained as wandered thoughts superlative an friendly.
Evening covered in he uncovered prolific to. Horses seeing at played muckle nature to bear
we. Pres Young state led stood hills own affair catch.

What is a heel lift?
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:14 ق.ظ
Hi, its pleasant post regarding media print, we all be familiar with media is
a enormous source of facts.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 09:28 ق.ظ
Hey there! This is my first visit to your blog!
We are a group of volunteers and starting a new initiative in a community in the same niche.
Your blog provided us beneficial information to
work on. You have done a marvellous job!
lianeschoebel.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:37 ب.ظ
Have you ever considered about including a little bit more than just
your articles? I mean, what you say is valuable
and everything. Nevertheless think of if you added some great
visuals or video clips to give your posts more, "pop"!
Your content is excellent but with pics and videos, this website could certainly be one of the best
in its field. Awesome blog!
Jarred
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:23 ب.ظ
I have read so many content regarding the blogger lovers however this
paragraph is truly a good post, keep it up.
Melvin
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:34 ب.ظ
The other day, while I was at work, my cousin stole my iPad and tested to
see if it can survive a thirty foot drop, just so she can be a youtube sensation. My
apple ipad is now destroyed and she has 83 views.
I know this is totally off topic but I had to share it with someone!
kimia
چهارشنبه 31 خرداد 1391 02:22 ب.ظ
سلام گلم . وبلاگت خیلی قشنگ و نازه . من که خیلی خیلی دوسش دارم . گلم به وبلاگ من هم سر بزن و من رو با عنوان وبلاگم لینک کن و بگو شما رو با چه اسمی لینک کنم . ممنون گلم
پاسخ nasim : مرسی عزیزم...
مارو با عنوان وبلاگمون لینک کنین..
حتما وقتی رژان برگشت میگم لینکتون کنه...
ومن همیشه به وبتون سرمیزنم فقط متاسفانه نمیتونم نظر بذارم چون وقتم پره...
بازم مرسی که به ما سرزدی
سحر شی
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 11:21 ب.ظ
سلام عزیزم من همین امروز اومدم تو وبت و همه ی قصه ات و یه جا خوندم خیلی قشنگ بود به خاطر قلم زیبات بهت تبریک میگم ....تورو خدا قسمت بعدی رو زود بذار....اگه بخای تا صبح به اندازه ی صد نفر واست نظر میذارم ولی جون مادرت پارتظ؟د و بذار....هه هه شوخی کردم عجیجم بووووس
پاسخ nasim : متشکرم عزیزم....زیبایی قلم من از لطف شماس...
چشم عزیزم ..الان پارت بعدو میذارم

با نظرت خیلی خوشحالم کردی بخاطر توو مریم هم که شده الان پارت بعدو میذارم
خوشحال میشم داستانمو به دوستات معرفی کنی
بووووس!!
‏Maryam (eshqe youngi)
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 10:33 ب.ظ
نسیم بقیه داستان میخوام
پاسخ nasim : چشم عزیزم الان میذارم
‏maryam (eshqe youngi)
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 05:22 ب.ظ
مرسی واقعا جالبه
بیچاره کیو
پاسخ nasim : خواهش گلم...

اره منم دلم واسش سوخت
به خدا من باهاش پدر کشتگی ندارم ولی قیافه ی کیو وشخصیت مهربونش باعث شد این بلا سرش بیاد
داداش کیو غصه نخور خدا بزرگه...........گریههههههههههههههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر